تبليغاتX
غفلت رنگین حوا

غفلت رنگین حوا

افسوس که در جهان ندارم یاری

با  اهل دلان همی ندارم  کاری

بر خیز  و  بیار آن  قدح آتش را

من گل نبُدَم که همدمم شد خاری

 

م.تمیم

14 / 8 / 1388

ساعت : 23  : 01 بامداد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 23:54 توسط م . تمیم |


در این مهتاب

که روزی ما

لب ِ آبی

نشستیم و

شدیم جاری ،

دگر نوری نمی بینم

گذشتم از خودم

 اما

ز چشمان تو هم

 دیگر

گل ِ مهری نمی چینم .

تو من را آفریدی باز

ولی از من

گریختی زود

برای شعله ی آتش

شدم هیزم

شدی آن دود .

در این شب های تنهایی

من از خود نیز

بیذارم

تو اینک خفته ای

زیرا

که من

بیدار ِ بیدارم ...

چه بغضی دارد این شب های مهتابی .

 م.تمیم 9 / 8 / 1388

ساعت : 14 : 01 بامداد

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 1:28 توسط م . تمیم |


* با الهام از " آبی ، خاکستری ، سیاه " حمید مصدق .

آرزو می کردم

کاش که محرم رازم باشی

راستی

راز مرا می دانی ؟

با خود از خستگی ِ

لحظه ی من

 می خوانی ؟

شاید امروز

که تو را می دیدم

با خودم می گفتم :

چه تماشایی بود

شام تنهایی من .

شاید امروز

که مرا می دیدی

با خودت می گفتی :

چه فقیر است این شب .

از تو می پرسم من :

که چرا اینجایی ؟

که چرا بی غصه ؟

که چرا زیبایی ؟

من مسافر بودم

پیشه ام تنهایی

تو مرا باور کن

هستی ِ زیبایی

من فقط در راهم ...

 

م.تمیم  30 / 7 / 1388

ساعت : 19 : 01 بامداد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 1:43 توسط م . تمیم |


زیبا بود ...

نشست ... گریست ...

و جاری شد

آنقدر رفت

آنقدر خواند

که پیدا شد.

نگاهم کن !

زیبا بود

آنقدر زیبا بود که رفت ...

نمان و برو...

همیشه باید رفت

وگر بمانی

پنهانت می کنند

نمان و برو...

نگاهم کن !

زیبا خواهی شد ...

 

م .تمیم  23 / 7 / 1388

ساعت : 32 : 00 بامداد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 20:37 توسط م . تمیم |


تو را نگاه می کنم

و آیینه وار

قد می کشم

در برابرت ،

در سبزی چشمانت

سرخی قلب من

نهفته است

و باغ ِ نگاهِ تو

آشیانه ی پرستوی

احساس مرا

با بر هم زدنی

بی خوانمان می کند .

آن قدر در خیالت بوده ام

که اینک

با دستان خود

شیشه ی وجود مرا

در هم می شکنی

و آن قدر با ارزشم

که با سرخی قلب ِ من

سبزی چشمانت را

سیراب می کنی .

نابودم می کنی

بی آنکه بدانی

من نیز

پاره ای از وجودت بوده ام ...

 

م .تمیم 16 / 7 / 1388

ساعت : 32 : 00 بامداد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 1:36 توسط م . تمیم |


می ترسم و

 می لرزم و

می خواندم این نام

بندی شده ی عشقم و

بازیچه ی ایام

گر نور امیدی به رهایی

دیده باشم

بوسیدن ِ عشق است و

نوشیدن ِ این جام

حیف است

که از این همه خورشید

نوری نستانیم و

بر خاک نهیم کام

افسوس که آن

ساقی شکّر لبِ سر مست

ما را نرسانید و

بگذشت از این شام

ای وای که من

 جَستم و رفتم

تا روز نهایت نبرم

راه به آرام...

 

م. تمیم  14 / 7 / 1388

ساعت :   55 : 22

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 0:0 توسط م . تمیم |


به پا خیز با من ای واژه

اگر قصد سفر داری

اگر در عمق معنایت

ز حال ِ خود خبر داری

..

به تو می گویم ای واژه

که عمری راز ِ من گفتی

که در هر شاد و غمگینم

مرا نحوی بر آشفتی

..

تو اکنون بی کسی ، واژه

و اینک حال تو زار است

تو آن رمز شفا بخشی

که امروز خود، بیمار است

..

من اما چاره ات دانم

رها شو ز این همه دستور

برو تا دشت آزادی

برو تا بیکران تا دور

..

در آنجا واژه ها یابی

که پیش از تو شدند آزاد

چه باک از درد ِ تنهایی

سوار ِ باد ، برو از یاد

..

تو خود اِتمام ِ معنایی

اگر خویش را کنی باور

نترس از حکم ِ گم نامی

کدام قاضی ؟ کدام داور ؟

 

م .تمیم  27 / 6 / 1388

ساعت : 58 : 00 بامداد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 23:5 توسط م . تمیم |


دگر تنهای تنهایم

دگر من را نمی خواهی

بگو جانم چه شد حالت

که چون ابری نمی باری

..

من آن هم پایِ دیرینم

چرا من را نمی بینی ؟

چرا از باغ عشق ما

گل مِهری نمی چینی ؟

..

مگر روزی نگفتی تو

که تا پایان شویم همراه

من آن همراه ِ دیروزم

تو هم خورشیدی و هم ماه

..

بگو ای عشق بی پایان

اگر از من شدی خسته

اگر دروازه ی قلبت

به رویِ من شده بسته

..

چه خوش بود روز ِ آغازین

همان روز ِ طلوع ِما

که تا بر هم زدیم دیده

گذشتیم و شدیم اینجا

..

و حالا تو ، چه سان گویم ؟

دگر دیروز ِ من نیستی

بگو ای لحظه ی آغاز

که تو پایان ِ من نیستی ...

 

م .تمیم 27 / 6 / 1388

ساعت : 13 : 14

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 16:50 توسط م . تمیم |


به شیطان گفت

بر این موجود ِ تن از گِل

فرو آور سر ِ خود را ...

فرشته پیش او ایستاد

از او پرسید

چرا تعظیم بر این موجود

کنم اینک ؟

من از آتش

او خاکیست

به شیطان گفت

برو از خانه ام بیرون

تو دیگر یار ِ من نیستی

فرشته لحظه ای خندید

سپس بیرون شد از آنجا

و این لحظه

شروع بازی یزدان و شیطان بود ...

بازی ِ هستی

ولی بی شک

می توانست او اگر می خواست ...

.

.

تو هم با من بپرس اینک

اگر هستی در این زندان

که قربانی شیطانیم

و یا بازیچه ی یزدان ؟

.

می توانست او اگر می خواست ...

م .تمیم  13 / 6 / 1388  ساعت : 14 : 02 بامداد

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 2:25 توسط م . تمیم |


 

بعضی وقت ها چهار مصراع نیز کافی است :

 

ترسم که مرا دگر نخواهی امروز

در باغ دلم دمی نباری امروز

این رسم وفاداری که جان فرداست

ترسم که تو در دلم نکاری امروز

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 18:31 توسط م . تمیم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

ماه مهربون
فقط بوفون
مهدیا
فریاد سکوت
دو چشم سبز
مهملات وویج
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin